محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5126

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به يك روز بشورند و دنيا را براى اسحاق بن فضل بگيرند . » و اين ، دل مهدى را از او پر كرده بود . على بن محمد نوفلى به نقل از خادمان مهدى گويد : روزى بر سر وى ايستاده بودم و مگسها را از او دور مىكردم كه يعقوب در آمد و جلو وى زانو زد و گفت : « اى امير مؤمنان ، آشفتگى كار مصر را دانسته اى و به من گفته اى كه يكى را براى آن بجويم كه كار آنجا را فراهم آرد . پيوسته جستجو كرده‌ام تا يكى را جسته‌ام كه در خور اين كار است . » گفت : « كيست ؟ » گفت : « عموزادهء تو اسحاق بن فضل . » گويد : يعقوب تغيير را در چهرهء مهدى بديد و برخاست و برفت . مهدى از پى وى نگريست و گفت : « خدايم بكشد اگر ترا نكشم . » آنگاه سر به طرف من برداشت و گفت : « واى تو ، اين را مكتوم بدار . » گويد : غلامان مهدى پيوسته او را بر ضد يعقوب تحريك مىكردند و از وى مىترسانيدند تا تصميم گرفت كه نعمت از او برگيرد . ( 157 موسى بن ابراهيم مسعودى گويد : مهدى مىگفت : « يعقوب بن داود را در خواب براى من وصف كردند و به من گفتند كه وى را به وزارت گيرم . » گويد : پس او را به وزارت گرفت و به نزد مهدى به كمال منزلت رسيد . مدتى گذشت . وقتى مهدى عيساباد را بنيان كرد يكى از خادمان مهدى كه به نزد وى تقرب داشت بيامد و گفت : « احمد بن اسماعيل بن على به من گفت : تفريحگاهى ساخته و پنجاه هزار هزار از مال مسلمانان را بر آن خرج كرده . » مهدى اين را از گفتهء خادم به خاطر سپرد ، اما نام احمد بن اسماعيل را از ياد برد و در خيال خويش به يعقوب بن داود بست و يك بار كه يعقوب به نزد وى بود ، جامهء او را كشيد و به زمينش زد .